
مي شناسي ام!؟ همان كودك پاپتي كه هروقت دلش مي گرفت به دامانت پناه مي بُِِرد، نوازشش مي كردي وخنكاي نسيمت آرامشش مي داد، هماني كه به تو اُخت كرده بود و سربرسينهات مي گذاشت آن وقت تو دستان مخمليت را برسرو رويش مي كشاندي وگونههاي خيسش را نوازش مي كردي آن وقت كه دلش سبك ميشد لبخند رضايتي ميزد روي صخرهايت آوازمي خواند و پژواكي كه خرسندش مي كرد!
يك نفر بايد بخواند ايل را كاشكي باران براند نيل را
رد پاي ايل را گم كرده ايم آسمان را بد تجسم كرده ايم
ايل ما كوچيد پشت رنگها دور گشت از چشم ما فرسنگها
ايل من در هم همستان گم شده در غروبي از غم ستان گم شده
موج در موج دويت من كجا ست كاسه گرم تليت من كجاست
من كتاب ايل را گم كرده ام آفتاب ايل را گم كرده ام
ايل من از بي قراري كوچ كرد در غروب بي بهاري كوچ كرد
فصل فصل غربت ايل من است نسل نسل غربت ايل من است
خط خط چوقاي من بي رنگ شد پيلك ميناي تو از سنگ شد
گرمي دستان مان را آب برد ايل كوچيده است و مارا خواب برد
ريشه ما لابلاي سنگها ما اسير خدعه و نيرنگها
هفت حرف ايل من ايل من است واژه هاي ناب انجيل من است
قيل و قال ايل من آواز من آسماري زردكوه تاراز من
ساكنان قلعه درديم ما از تبار صخره زرديم ما
وراثان درد و باران و نمد از تبار ايل سردار اسعد
هفت شهر عشق در ايل من است تيشه فرهاد ماپيل من است
در به در دنبال ايلم مي روم وارگه تا وارگه هي ميدوم
ايل من يك روز برخيزد ز خواب قرن ما ابر است و ايلم آفتاب
يك نفر بايد بخواند ايل را
كاشكي باران براند نيل را
|