| نويسنده |
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 - 00:52 |
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید
تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم:
اگر وقت دارید!
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است.
پرسیدم :
چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد :
کودکی شان،
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو می کنند که کودک شوند...
اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،
و بعد ثروتشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند،
و حال را فراموش می کنند
نه در حال به سر می برند و نه در آینده
به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم.
هر دو سکوت کردیم.
من پرسیدم:
دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟
او گفت:
بیاموزوند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند
ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد.
بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند،
فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.
بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،
ولی آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند،
بلکه باید خود را نیز ببخشند.
و با تمام اینها بدانند که من همیشه با آنها هستم،دوستشان دارم و از دور مراقبشان هستم[img][/img]

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:27 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 - 01:21 |
|
|
گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود،سوال اين بود...
معني عشق چيست؟
*. وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي - 4 ساله
*. مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا - 8 ساله
*. عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
*.عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي - 6 ساله
*. عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني - 7 ساله
*. عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله
*. عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله
*. عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي - 7 ساله
*. اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 - ساله
*. عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله
*. عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله
*. موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 - ساله
*.مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
*.عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله
*.عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس - 7 ساله
*.عشق وقتيه که سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله
*.مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله
*.وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل - 7 ساله
*.دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک - 6 ساله

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:28 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 - 01:23 |
|
|
مرد و اسب و سگ در جاده
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:28 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 - 01:39 |
|
|
آرزوهایت را جایی یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه.
خدا فراموش نخواهد کرد ولی تو فراموش خواهی کرد که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بوده است!

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:28 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
heydari
مدير كل

ارسالها: 41
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: دوشنبه 27 اسفند 1386 |
| ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 8 آبان 1387 - 21:06 |
|
|
مرسی خیلی عالی بود
مدیریت کل سایت فیل آباد |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:31 |
|
|
د[small][small]و نفر با هم دوست صمیمی بودند. روزی یكی از آنها به مهمانی دیگری رفت. میزبان در مهمانی خود خیلی بریز و بپاش می كرد و سعی داشت كه بیشترین پذیرایی را از مهمان خود بكند. مهمان آماده رفتن شد و گفت: « من دیگر می خواهم بروم، اما بدان كه تو نتوانستی از مهمان خود پذیرایی كنی یك روز باید به خانه من بیایی تایاد بگیری چگونه ازمهمان پذیرایی می كنند. »
میزبان خجالت كشید و در فكر فرو رفت و با خود گفت: « مگر من چه كوتاهی كردم؟ چه چیزی را نادیده گرفتم؟ »
مرد میزبان مدتی در این فكرها بود تا اینكه روزی به شهر دوست خود سفر كرد و به خانه او رفت. آن دوست از دیدنش خوشحال شد و خوشامد گرمی گفت و با هم گرم گفتگو شدند. موقع ناهار كه شد صاحبخانه غذایی ساده در سفره گذاشت، كمی نان و سركه و از این جور چیزها. مهمان با تعجب نگاهی كرد و با خود گفت: « حتماً پذیرایی درست و حسابی فردا خواهد بود. » اما روز بعد هم همان غذاهای ساده را جلوی او گذاشتند. روزهای بعد هم وضع سفره هیچ تغییری نكرد. مهمان كه تعجب كرده بود، با خود گفت: « با آن همه پذیرایی عالی كه كردم به من می گفت كوتاهی كرده ای، ولی حالا خودش برای پذیرایی از من هیچ تلاشی نمی كند! »
چند روزی كه گذشت، مرد مهمان خجالت را كنار گذاشت و گفت: « از مهمان این طور پذیرایی می كنند؟ »
دوستش گفت: « بله، برای غریبه ها باید بریز و بپاش كرد. موقعی كه من پیش تو آمدم دلم می خواست یك ماه در خانه تو بمانم و در كنارت باشم، اما تو با آن نوع پذیرایی كه از من كردی، فكر كردم حتماً از دست من خسته شده ای، این بود كه روز سوم خداحافظی كردم و رفتم. اما من دوست دارم كه تو همیشه پیش من باشی. برای همین است كه خیلی ساده از تو پذیرایی می كنم. اگر یك سال هم بمانی و مهمان من باشی، هیچ مشكلی برایم پیش نخواهند آمد. » مرد مهمان كه عاقل و دانا بود حرف های دوست خود را درك كرد و فهمید كه پذیرایی بیش از حد لازم، بین دو دوست كار درستی نیست.
همیشه باید با روی خوش از مهمان پذیرایی كرد نه با سفره های رنگارنگ[/small][/small].[small][/small]

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:29 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:33 |
|
|
با خدا خلوت کرده بودم. بي مقدمه از او پرسيدم:زندگي را با يک مثال زميني به من نشان بده.
خنديد و گفت:زندگي مانند يک سرسره است. عده اي آن بالا هنوز منتظرند که پايين بيايند. عده اي در ابتداي راهند. عده اي در وسط راه و عده اي هم به آخر اين راه نزديک ميشوند. عده ديگري هم اين مسير را تمام کرده اند .
در طول اين مسير موج وار فرازو نشيبهاي زيادي وجود دارد.اما بايد ياد بگيري در هرکجاي آن هستي از همانجا لذت ببري. در لحظه زندگي کن....

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:29 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:36 |
|
|
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام
اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي
متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي

و آقا 92 ساله شد!
خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:30 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:38 |
|
|
Thumbs up
Ce que les enfants pensent de leur papa !
چیزهایی که بچه ها در مورد پدرانشان فکر می کنند
à 6 ans: "papa sait tout
در ۶ سالگی:پدر همه چیز می داند
à 10 ans: "papa sait beaucoup de
choses
در ۱۰ سالگی:پدر خیلی چیزها می داند
à 15 ans: "j'en sais autant que papa
در ۱۵ سالگی:من اندازه بابا می دونم
à 18 ans: "décidément, papa ne sait pas grand chose
در ۱۸ سالگی:بابا چیزهای خیلی زیادی هم نمیدونه
à 30 ans: "nous pourrions tout de même demander l'avis de papa
در ۳۰ سالگی:ما می تونستیم نظر بابا رو هم بپرسیم
à 40 ans: "papa sait quand même quelque chose
در۴۰سالگی:بابا یه چیزهایی می دونه
à 50 ans: "papa a raison
در ۵۰ سالگی:بابا حق داره
à 60 ans: "ah! si nous pouvions encore le demander à papa
در۶۰سالگی:کاش ما باز هم می توانستیم از بابا بپرسیم

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:30 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:43 |
|
|
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده...
راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:31 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:45 |
|
|
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه.
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه.
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:32 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:48 |
|
|
يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:33 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ شنبه 11 آبان 1387 - 21:51 |
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد؟
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . .
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد .
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم
ويرايش شده توسط accord در تاريخ يكشنبه 12 آبان 1387 - 21:33 |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: هر چه کنی، به خود کنی گر همه نیک و بدکنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان 1387 - 13:15 |
|
|
گویند که در روزگاران قدیم، درویشی بود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر ازگای به شهر می آمد و مردمان شهر، به او نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذرزندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان میکرد و می گفت:
هر چه کنی، به خود کنی گر همه نیک و بدکنی
در آن ده مردی بود، حسود و خسیس، چندی بود که می شنید که همه در ده ازاین بیت معروف درویش سخن می گویند.
روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت، بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانشگفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.
رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان، زهرکشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد و درویش مثلهمیشه از باب تشکر، بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لب خنده زهرآلودی کرد وگفت: خواهیم دید!
درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نانبود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتاده بود. درویش بهسمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روزپیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برایم نگذاشتندو این چند روزه من گرسنه هستم.
درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنهنیستم. این مال تو.
جوان با ولع، شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکمنهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی. درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروع به لرزیدن کرد وزندگی را بدرود گفت.
درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت وگفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد و این چنین شد.
مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیشبرای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!
با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخگفت:
هر چه کنی، به خود کنی گر همه نیک و بدکنی

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ يكشنبه 20 ارديبهشت 1388 - 20:50 |
|
|
- قضاوت !
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاهکردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن فردی که میبینیم، در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم |
| بالای صفحه |
|
| نويسنده |
| RE: مطالب کوتاه و خواندنی |
|
|
accord
عضو

ارسالها: 82
محل اقامت: Iran
تاريخ عضويت: سه شنبه 7 آبان 1387 |
| ارسال شده در تاريخ يكشنبه 20 ارديبهشت 1388 - 20:53 |
|
|
با پول ميشه يه خونه خريد، ولي آسايش رو هرگز
ميتوني باهاش ساعت بخري، ولي فرصت رو هرگز
ميتونی با پول مقام و درجه بخری، ولي آبرو و منزلت رو هرگز
ميتونی يه تختخواب شیک بخری، ولي خواب راحت رو هرگز
ميشه باهاش كتاب خريد، ولي فهم و شعور رو هرگز
میتونی با هاش دارو بخری، اما سلامتی رو هرگز
میتونی یه همسر زیبا داشته باشی، ولی عشق واقعی رو هرگز

خدایا ! یادت باشه یادم باشه یادت باشم |
| بالای صفحه |
|